![]() |
![]() |
|
| من همین یک نفس از جرعه جامم باقیست آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش |
|
من آن مرد تنهایم که می شکنم با هر صدای تو گر روزی گذری کردی بر من بی جان به سنگ قبرم نخند که این حاصل تو در این تیره راه است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 16:59 توسط تنها تر از خدا |
|
|
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای
دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.... عمیق
ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از
چشمانت جاری است... عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان
کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است ... عمیق ترین
درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی
به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.... عمیق ترین درد
زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که
مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی..... عمیق ترین درد زندگی
مردن نیست بلکه نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط
همدم تو باشد... عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه به دست
فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.... عمیق ترین درد
زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:57 توسط تنها تر از خدا |
|
|
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است...!؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است...!؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره... اري با تو هستم ... با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 15:14 توسط تنها تر از خدا |
|
|
آنگاه كه غرور كسی را له می كنی ، آنگاه كه كاخ آرزوهای كسی را ویران می كنی آنگاه كه شمع امید كسی را خاموش می كنی ،آنگاه كه بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه كه حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ، آنگاه كه خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم دستانت را به سوی كدامآسمان دراز می كنی تا برای خوشبختی خودت دعا كنی ؟ ********** شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی حالا که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص.. ********** هیچ چیز و هیچکس در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند . اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری. **********
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 20:37 توسط تنها تر از خدا |
|
|
خنده بر لب میزنم تا كس نداند راز من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:31 توسط تنها تر از خدا |
|
|
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 22:59 توسط تنها تر از خدا |
|
|
وقتی مــــــــــــــــــــــــــــــــــردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید مثل لکه ی ننگی که از صفحه ی زمین می زداید تنم روزی آغوش گرمی بود برای کسی که دوستش داشتم وچشمان من تصویری از تمامی احساساتم بود... عریانم نسازید: من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم اشک هایتان ارزانیتان ناله های بیهوده تان ارزانی خودتان خوب می دانم 3 بار که خورشید غروب کند من برای همیشه در خاطراتتان غروب خواهم کرد میدانم خدای من خاک خوبی به من خواهد داد تو روزی اندام تو را نیز در آغوش گیرم |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 13:16 توسط تنها تر از خدا |
|
|
اجازه نده زندگیت به یک تشریفات مرده ی صرف مبدل شود. بگذار لحظه هایی توجیه ناپذیر هم در آن خودی نشان بدهد. بگذار چیزهایی معما گونه و اسرار آمیز باقی بمانند، چیزهایی که نتوانی دلیلی برایشان بتراشی، بگذار کارهایی چند از تو سر بزند که مردم خیال
کنند عقلت کمی پاره سنگ بر میدارد، آدمی که صددرصد عاقل بود، مرده است، کمی لودگی در حاشیه همیشه مایه ی سرور و شادمانی عظیمی در توست! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:14 توسط تنها تر از خدا |
|
|
آدمك آخر دنياست بخند..آدمك مرگ همين جاست بخند/ /دست خطي كه تورا عاشق كرد..شوخي كاغذي ماست بخند/ /آدمك خر نشوي گريه كني..كل دنيا سراب است بخند/ /آن خدايي كه بزرگش خواندي..به خدا مثل تو تنهاست بخند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 17:17 توسط تنها تر از خدا |
|
|
خیلی از این مردم چون علف پای گیلاس افرینش رووییده اند و خداوند از خلق این خلایق متاسف است دیروز عزراییل را دیدم با همان کیف پستچی نابش پر از قبض روح و به سراغ مشترکین میرفت مصرف عمر من خیلی بالا رفته است خیلی زود نوبت من میشود
ما هم بدون بال به معراج میرویم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 15:48 توسط تنها تر از خدا |
|
|
پسرک یک شب به آشپزخانه رفت و کاغذی را به مادرش داد . مادر دست هایش را خشک کرد و کاغذ را گرفت و فهرست بلند بالایی را روی آن دید . برای زدن چمنها : ۵ دلار برای تمیز کردن اتاق : ۱ دلار برای خرید از مغازه : ۵۰ سنت برای نگهداری از بچه : ۲۵ سنت برای بردن آشغال ها : ۱ دلار برای گرفتن کارت صد آفرین : ۵ دلار برای تمیز کردن حیات : ۲ دلار جمع: ۱۴دلار این مادر قلمی را برداشت و پشت کاغذ پسرک نوشت : برای نه ماهی که تو را در شکمم حمل کردن : بدون هزینه برای تمامی شبهایی که بالای سرت بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم : بدون هزینه تمامی دورانی که برایت تقلا کردم و به خاطرت اشک ریختم : بدون هزینه خریدن اسباب بازی : بدون هزینه پختن غذا : بدون هزینه پاک کردن بینی تو : بدون هزینه جمع : بدون هزینه و نهایتا قیمت عشق حقیقی : بدون هزینه پسرک اینها را خواند ، حسابی اشکش در آمد . قلم را از دست مادرش گرفت و زیر همه آن ها نوشت : (( تمامی هزینه ها پرداخت شد ! ))
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 15:37 توسط تنها تر از خدا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 18:59 توسط تنها تر از خدا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 13:45 توسط تنها تر از خدا |
|
|
از ادمای که دوست دارن مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن از اونای که زیر بارون برات میمیرن اما وقتی خوشید میشه همی چیز یادشون میره...
چيه دلم گرفتي واسه چي داري گريه مي کني چيه دلم شکستي واسه کي داري گريه مي کني چيه دلم غريبي چي ديدي داري گريه مي کني ميگي گذاشته رفته اوني که مثل نفس تو بود مي گي دلتو شکسته اوني که همۀ کس تو بود مي گي ديدي نمونده پاي همه حرفايي که زده بود دل من مي دونم داري ديونه مي شي اما باز بي خيالش دل من مي دونم داري ديرونه مي شي اما باز بي خيالش دل من مي دونم داري ديرونه مي شي اما باز بي خيالش بابا بي خيالش دل من مي دونم داري ديونه مي شي اما باز بي خيالش دل من مي دونم داري ديرونه مي شي اما باز بي خيالش دل من مي دونم داري ديرونه مي شي اما باز بي خيالش دل من مي دونم داري ديرونه مي شي اما باز بي خيالش دل من مي دونم داري ديرونه مي شي اما باز بي خيالش بابا بي خيالش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 13:5 توسط تنها تر از خدا |
|
|
بعضی وقتا میشه دلم واسه اینکه یک ثانیه هم تو خونه باشم لک میزنه آرزو میکنم که کاشکی الان خونه بودم ولی وقتی که اومدم و جا خوش کردم و سختیایی که دور از خونه بودن رو کشیدم رو یادم رفت دیگه از همه چیش بدم میاد . همه چیش آذارم میده . مثه الان دوست دارم برم و حالا حالاها اینطرفا پیدام نشه . یکیه که تازگیا پیدا شده و میفهمه من چی میگم ، تا حالا خیلی از این آدما به پستم خورده ولی خودم زیاد با اونا نموندم ، نه من با اونا موندم نه اونا با من ، ولی دوست دارم فعلاً حرفی از جدایی نباشه ، همه اینا که میگم دسته خوده آدمه . چه تنفر از خونه چه موندن با یه بنده خدا الان بعد از ۳ماه که اومدم و آپ کردم دوست داشتی نظرهم بده ، ضرر نمیکنی همیشه گفتم بازم میگم واسم دعا کنین هواي خانه چه دلگير ميشود گاهي
از اين زمانه دلم سير ميشود گاهي
عقاب تيز پر دشتهاي استغنا
اسير پنجه تقدير ميشود گاهي
صداي زمزمه عاشقان آزادي
فغان و ناله شبگير ميشود گاهي
نگاه مردم بيگانه در دل غربت
به چشم خسته من تير ميشود گاهي
مبر زموي سپيدم گمان به عمر دراز
جوان به حادثه اي پير ميشود گاهي
بگو اگر چه به جائي نميرسد فرياد
کلام حق دم شمشير ميشود گاهي
بگير دست مرا آشناي درد بگير
مگو چنين و چنان دير ميشود گاهي
به سوي خود مرا ميکشد چه خون و چه خاک
محبت است که زنجير ميشود گاهي
مبر زموي سپيدم گمان به عمر دراز
جوان به حادثه اي پير ميشود گاهي
بگو اگر چه به جائي نميرسد فرياد
کلام حق دم شمشير ميشود گاهي
هواي خانه چه دلگير ميشود گاهي
از اين زمانه دلم سير ميشود گاهي
به سوي خود مرا ميکشد چه خون و چه خاک
محبت است که زنجير ميشود گاهي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 19:7 توسط تنها تر از خدا |
|
|
سنگ قبر پست الکترونیک وصیت نامه |
| درباره وبلاگ |
در بهاره زندگیم
احساس پیری میکنم با همه دلدادگی فکر اسیری میکنم |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اسفند 1385 دی 1385 |
|
RSS
|